الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
136
الخصال ( فارسى )
آيندهء خوش و اميد بخشى پيش مىآورد آخر كارش اين شد كه براى خلافت شش كس را بنام كانديد كرد و مرا ششمى آنان نام برد و با آنها هم برابر ندانست مقام وراثت و خويشى كه با رسول خدا داشتم به ياد نياورد و حسب و دامادى مرا بدست فراموشى سپرد هيچ كس از اين شش سوابق درخشان و حسن خدمت مرا نسبت بدين اسلام نداشتند ، خلافت را ميان شش كس در شور گذاشت تا باكثريت يكى را از ميان خود معين كنيم پسرش را بر ما گماشت و دستور داد كه اگر يكى از ميان خود بخلافت بر نداشتيم و امر او را اجراء نكرديم گردن همهء ماها را بزند ، اى برادر يهود همين گرفتارى در كام تلخى و ناگوارى مرا بس است ، اين جمع در چند روزى كه مهلت داشتند بتلاش افتادند هر كدام بنفع خود كار ميكردند و سخنرانى مينمودند من خاموش ماندم تا از من نظر خواستند در پاسخ آنها گذشته خود و آنها را گزارش دادم و از سابقهء خدمت خود و آنها گفتگو كردم و مطالبى را كه بر خود آنها هم پوشيده نبود باز گفتم و استحقاق خود و بىلياقتى آنها را برايشان ثابت نمودم ، وصيت رسول خدا و بيعتى كه بگردنشان بود به ياد آنها آوردم ولى حب رياست و كارگزارى و امر و نهى و پشت گرمى به دنيا و اقتداء بخليفههاى گذشته آنها را واداشت حقى را كه خدا به آنها نداده بخواهند چون با يكى از آنان تنها ميشدم روز باز پرس را فرا يادش مىآوردم و انجام بد كارى كه بناحق ميخواهد و مقامى كه بناروا ميجويد ميترساندم با من اظهار موافقت ميكرد به شرط آن كه پس از خود خلافت را به او واگذارم و چون من جز بر طبق قرآن و دستور پيغمبر نمىتوانستم عمل كنم ميدانستند غير از آنچه خدا به آنها داده من بآنها نخواهم داد و آنچه را خدا از آنها دريغ كرده از آنها دريغ خواهم كرد در اين ميان يكى از ديكتاتور مآبان شورى تندى كرد و كار را از دست من گرفت و بطمع استفادههاى نامشروع از مركز خلافت آن را بعثمان داد با آن كه عثمان يك مرد اشرافى و امتياز پرست بود و خود را با همان